تبلیغات
یاکوب - قسمت نوزدهم
 
یاکوب
never forget to smile
صفحه نخست                 تماس با مدیر                    پست الکترونیک                   RSS                  ATOM
نوشته شده توسط پاشا در تاریخ جمعه 1389/11/22

19/7/82

امروز وقتی از کلاس بر می گشتم,دم در خانه که  رسیدم تا آمدم زنگ بزنم دیدم امیر,پسر همسایه جلویم سبز شد.سلام کرد و من هم جواب سلامش را دادم.هی این پا و آن پا می کرد. می دانستم می خواهد تقاضای ازدواج بکند.وای که چقدر پسر بی دست و پایی است.بالا خره به حرف آمد ولی باز هم نتوانست حرف دلش را بزند.فقط گفت که مهتا با من کار دارد.شاید قرار است مهتا مساله ی ازدواج را با من مطرح کند.اصلا از این کارش خوشم نیامد.پس فردا اگر دعوایمان شد بخواهد واسطه بفرستد,همان روز می روم و طلاقم را ازش می گیرم.شوهرم باید بی پرده و بدون واسطه با من صحبت کند.ای شرط اول ازدواج من است.





نوع مطلب : مصائب یک دختر دم بخت!!(داستان دنباله دار و خیلی خنده دار!!!)، 
برچسب ها :



درباره وبلاگ


وبلاگ تفریحی
طنز و سرگرمی
-------(لو رفت؛-d)
تاریخ تاسیس اول آبان89



مدیر وبلاگ : پاشا
موضوعات
نویسندگان
پیوندهای روزانه
پیوندها
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
☺☻خر تو خر☻☺